يادداشت های گلی |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
یک سال دیگر هم گذشت.امسال برای ما سال دیگری بود. عزیزی را پای سفره هفت سین کم داشتیم. عزیزی که جای خالی اش را هر روز احساس می کنیم و اینبار بیشتر از روزهای پیش نبودنش حس شد. سخت است خیلی سخت که بدون پدری مهربان و دوست داشتنی پای سفره هفت سین بنشینی. می دانم این اتفاق برای خیلی ها افتاده و خواهد افتاد. تمام مدت داشتم به سارا فکر می کردم که امسال را چگونه بدون مهران آغاز می کند به همسر و فرزندان بورقانی که آنها هم جای خالی عزیزی را پای سفره هفت سین دارند و به خیلی های دیگر. شاید بی انصافی باشد اما اصلا بهار را دوست ندارم. عید را دوست ندارم و این عید برایم سخت تر بود. همیشه موقع تحویل سال غم بزرگی روی سینه ام سنگینی می کند درست مثل روز تولدم که اصلا خوشحال نیستم. این ها را به پای ناشکری ام نگذارید. خدا را صد هزار مرتبه شکر می کنم اما دل خوش سیری چند؟!اما امیدوارم سال جدید برای همه سال خوبی باشد. این آرزوی قلبی من است. به امید روزی که نوروز واقعا نوروز باشد و عید واقعا عید!
| لینک | جمعه ٢ فروردین ،۱۳۸٧ - گلی |
افرا
دیشب با هومن رفتیم تاتر افرا را دیدیم. خیلی قشنگ بود. خیلی زیاد. اولین تاتر زندگی مشترکمان. کاری از بهرام بیضایی با هنرمندی مرضیه برومند و مژده شمسایی و ...
هیچ امیدی برای پیدا کردن بلیط نمایش نداشتیم اما همه چیز به دست یک دوست خوب حل شد و ما نمایش بهرام بیضایی را در اجرایی مخصوص هنرمندان دیدیم.
داستان دختری به نام افرا که قربانی کینه توزی یک پیرزن قجری از خود رازی می شود. اما این بار بر خلاف همه کارهای بیضایی پایان قصه برای افرا خوب است. رحیم نوروزی در نقش نویسنده ظاهر می شود و پایان خوش را به نوعی توجیه می کند اما ... هیچ کدام این ها باعث نشد که از دیدن این تاتر لذت نبریم حتی اگر پایانی کلیشه ای داشت.
برای من که فضای تاتر را حس کرده بودم خیلی دوست داشتنی بود. چقدر دلم برای تاتر تنگ شده بود. حال خوبی داشتم. یاد روزهایی افتادم که در اتاق تاتر دانشگاه امیرکبیر ساعت ها تمرین می کردیم و بعد...
البته تاتر ما در برابر تاتری که بازیگرانش مرضیه برومند- حسن پورشیرازی- مژده شمسایی و... بودند بسیار حقیر به نظر می رسد اما فضای تاتر فضای خوبی است چه در گروه بیضایی کار کنی چه در یک گروه گمنام دانشجویی.
به هر حال افرا تاتری است که باید دیده شود.
| لینک | یکشنبه ٧ بهمن ،۱۳۸٦ - گلی |
جای جان دادن خورشید، یکی از همین روزهای مثل همیشه یکی از همین دقایق هزاران سال دستمالی شده اجدادمان، یکی از همین روزهایی که چه فرقی می کند پاییز یا بهار!!یکی ازهمین روزهایی بود که شما زمستان می نامیدش و من هیچ. چیزی مدام فشار می آورد زیر گلویم تا هرچه خورده ام را یکجا پس دهم. رهایم نمیکند. رها نمیکند این درد بودن ونبودن.حال و روزم خوش نیست.
پدرم بی خبر رفت و مهران بی هوا. راست بگو مهران جان دلت هوای کدام پریدن داشت. دلت لک زده بود برای پرواز لک لکها؟ پدرم بی خبر رفت و مهران بی هوا. پدرم تاب خستگی نداشت از بس که جان نداشت،
مهران تو کدام بهانه را برایم دلیل می کنی؟! از آن شبی که کنارم نشستی و سرنوشتم را رقم زدی فقط لختی ثانیه گذشته. از آن روزی که با شوق به پدرم می گفتم:« عموغول مهربون» بهم صفحه بندی یاد داده- چیزی نمی گذرد از لبخند رضایت پدرم؛ سنگین و صبور، انگار که باید تا ابد آن ها را زیر سبیل جوگندمی اش برایم نگه می داشت.چیزی نمی گذرد از آن روزها. چیزی نمی گذرد....پدرم بی خبر رفت و مهران بی هوا...حواسمان به کار بود که بی هوا پیدایش می شد با دوکیسه بزرگ رنگارنگ....مثل بابانوئل....هرچه دوست داشتی خریده بود... رنگ به رنگ و شاد.... و با صورتی که انگار خنده اش تمامی نداشت، می گفت: « بچه ها بیایین براتون خوشبختی خریدم».... پدرم بی خبر رفت و مهران بی هوا... سراغ ندارم کسی را که تمام دنیای رنگارنگش را در دو کیسه ی خوشبختی بگذارد و با بقیه قسمت کند. مهران جان نگفتی بعد از تو چه کسی برای ما خوشبختی می خرد؟؟!! هفت ماه از آن مقیاس لعنتی گذشته بود.
از آن روز که پدرم خسته بود با پلکهایی سنگین بدون هیچ حرفی. خسته، صبور، آرام و سربه زیر، بی هیچ حرفی که فقط نگاه را جای نگاه بود. یک لحظه و یک دنیا تصویر از گذشته تا همین دم لعنتی.... و تا همین دم لعنتی که تو آوار در گلویم هوار میکنی که فریاد نکشم از این دم بی هوا. مثل رفتنت... سخت است این خفگی، این بی هوایی. قبول کن، سخت است.وقتی صدای سایش ابرها روی شانه ام «کر»ام می کنند، سخت است نفس کشیدن.سخ.....سـ......سخـ......سخت
نویسنده: هومن اکبریان
| لینک | دوشنبه ٢٤ دی ،۱۳۸٦ - گلی |
آخرين ديدار
همه آمده بودند. مهران هم بود، با همان لبخند هميشگي اما اين بار نشسته در قاب.
همه آمده بودند، با بهت و حيرت. اشك ها بي اختيار جاري شده بود. رهگذران خيره به آدم هايي نگاه مي كردند كه از اشك ريختن در خيابان اعبايي نداشتند.
پنج شنبه ساعت 9 خيابان كريم خان زند، روزنامه اعتماد ملي. خيابان پر بود از آدم هايي كه براي بدرقه كردن مهران قاسمي آمده بودند و مهران هم بود، اما ديگر كسي صدايش را نمي شنيد و از بذله گويي هايش نمي خنديد. مهران هم بود اما در تابوتي كه روي شانه دوست دارانش مي رفت به سوي آمبولانس بهشت زهرا. همين چند ماه پيش بچه هاي روزنامه برايش جشن تولد گرفته بودند، اما حالا همه آمده بودند تا براي رفتنش به ابديت اشك بريزند.
صداي سارا بلند بود. به حق لااله الله و جمعيت تكرار مي كرد.
تكيده بود قامت سارا اما محكم و استوار جلوتر از همه دست زير تابوت مهران گرفته بود و مي رفت.
مهران قاسمي، روزنامه نگار بود. يكي از اهالي جهنم مطبوعات ايران و حالا رفته در حالي كه 30 بهار را بيشتر به خود نديد. باورت مي شود 30 بهار سهم او از اين زندگي همين بود. ما مانديم و حسرت روزهاي گذشته و يك بار ديگر مرور خاطرات- يادته...
مهران قاسمي رفت. در ميان بهت و اشك و آه دوستاني كه لااقل يك بار ديده بودندنش با همان لبخند هميشگي! لبخندي كه حالا ديگر به خاطره ها پيوسته.
قرار بود يعني مي گفتند كه كروبي نامه داده تا او را در قطعه هنرمندان بهشت زهرا خاك كنند اما او افتتاح كننده قطعه نام آوران شد. كسي اعتراضي نكرد. پدرش مي گفت اگر قرار است مهران شروع كننده راهي باشد من اعتراضي ندارم. اولين نام در قطعه نام آوران ثبت شد. سيد مهران قاسمي.
او را به خاك سپردند در حالي كه سارا برايش حافظ مي خواند و دوستانش اشك مي ريختند. جسم مهران به خاك سپرده شد ولي روحش رفت به اوج به جايي كه بايد مي رفت. يك بار ديگر يا حرف مادر بزرگم افتادم كه مي گفت خدا بندگان خوبش را زود مي برد. زود مي برد تا همنشين خودش باشند يا كمتر در اين دنياي فاني عذاب بكشند؟
مهران قاسمي متولد فروردين 1356 در يك روز سرد زمستاني عطاي اين زندگي را به لقايش بخشيد و به ديدار معبود شتافت. روحش شاد و نامش هميشه و هميشه گرامي باد.
| لینک | جمعه ٢۱ دی ،۱۳۸٦ - گلی |
مهران قاسمی رفت
باورم نمی شود. باورم نمی شود. باورم نمی شود
از دیشب تا به حال هزار هزار با خاطرات کار با مهران را مرور کرده ام. گاه از دست هم دلگیر می شدیم اما اینقدر نزدیک بودیم که این خبر شوکه ام کند.همیشه می خندید همیشه سوژه ای برای خندیدن به این زندگی نکبتی داشت. من و هومن اسمش را گذاشته بودیم «عمو غول مهربون» و حالا او نیست. نمی دانم چه کار باید بکنم ، حتی توان رو به رو شدن با سارا را ندارم. همسری که بعد از آمدنش به زندگی مهران رنگ و بویی به زندگی او داد. ما همه از اینکه مهران از تنهایی در آمده خوشحال بودیم. اولین بار سارا را در سایت آفتاب دیدم. دختری مهربان که قدر مهربانی های مهران را خوب می دانست.
و حالا مهران رفته. مهران قاسمی فقط 30 بهار از عمرش را سپری کرده بود که این زمستان لعنتی فرا رسید. چه می توانم بگویم جز اینکه روحش شاد و یادش همیشه گرامی. امیدوارم خدا به سارا و خانواده مهران صبر بدهد. امیدوارم پشت سارا زیر بار این غصه خم نشود، امیدوارم....
| لینک | چهارشنبه ۱٩ دی ،۱۳۸٦ - گلی |
افسوس
از دیروز که این خبر را شنیدم خیلی با خودم کلنجار رفتم که بنویسم یا نه.
صدای مهربان و دلنشینش مدام در گوشم بود، هنرمندی که زحمت زیادی برای پیشتبرد اهداف خود و جامعه هنری کشید. اما حالا او هم مثل خیلی از همتایانش از دل مردم برفته چون از دیده برفت!
خیلی وقت است که کسی از او خبر ندارد. همین یک ماه پیش در بیمارستان بستری بود. دلش می خواست که هر چه زودتر به خانه برود، غافل از اینکه خانه هم دیگر آن خانه همیشگی نیست.
صدای مهربان و گرمش مدام در گوشم است. او دوبلور، بازیگر تاتر، هنرپیشه بود. صدای مهربانش را محال است کسی از یاد ببرد. او حالا در بستر بیماری افتاده و حتی تنها فرزندش هم آنگونه که باید حق فرزندی را به جا نیاورده.
فهیمه راستکار را می گویم. همسر نجف دریابندری، زن و شوهری که سالها به فرهنگ و هنر این مرز و بوم خدمت کرده اند .
حالا هر دو آنها در بستر بیماری افتاده اند. چقدر خوب بود همانقدر که به قهرمانان توخالی ورزشی مان بها می دهیم به هنرمندان عرصه فرهنگ و هنر هم بها بدهیم. حالا اگر یکی از فوتبالیست های تازه به دوران رسیده ناخن شصت پای چپش مو برداشته باشد، روزی سه بار در خبر سراسری و نیمروزی و شبانگاهی اعلام می کنند. اما هیچ کس نمی گوید که چه بر سر نجف دریابندری که سال ها زحمت کشید تا ادبیات ترجمه در ایران را به درجه ای از رشد و پویایی برساند و یا فهیمه راستکار که سال ها در عرصه دوبله، تاتر، سینما و تلویزیون فعالیت کرده حالا کجایند؟
آنقدر سکوت می کنیم و به روی خودمان نمی آوریم تا بالاخره در مراسم ختمشان گریبان پاره کنیم و از خدماتشان حرف بزنیم. این خصلت ما ایرانیان مرده پرست است. افسوس!!!!
| لینک | یکشنبه ٩ دی ،۱۳۸٦ - گلی |


